تعریف دوباره خدا و تفسیر دوباره تاریخ میوه خوب و میوه بد

“انسان خدا” نگاهی تازه به شخصیت پیامبران و طبیعت وحی

تکلمه ای بر مباحثات دکتر سروش و آیت الله سبحانی

img_0921.jpg

این نظریه بر قامت مقدس مردانی که در فاصله کوتاه میان تولد و مرگ به چشمان و زبان خدا بر زمین مبدل شدند هیچ خدشه ای وارد نمیکند هرچند با تفسیرات وتصورات و آرا و اعتقادات جاری درالهیات سه مذهب توحیدی متفاوت باشد.

***

اگربه انسان ها نیروی ما فوق بشری نسبت دهیم هرگز به حقیقت پی نخواهیم برد. انچه که بیش ار هر چیز در زندگی پیامبران جلب نظر میکند زندگی آنان است، از ابراهیم خلیل تا محمدمصطفی. مردانی با تراژدی های بزرگ و غالبا توام با احساس گناه و زندگی درد آلود.

این احساس گناه با خیانت ابراهیم به سارا و تسلیم او به مصریان برای نجات جان خود اغاز میشود و با زندگینامه درد آلود سایر پیامبران ادامه مییابد. زندگی ایوب و یعقوب و یوسف و یونس و داود و از همه بارزتر و اشنا تر داستان موسی کلیم الله است که با قتل انسانی از عزیز عزت به حزیز ذلت و از زندگی شاهانه به چوپانی فرو میافتد. اما عیسی روح الله نیز در آن دوران که عصمت زنان آبروی قوم بود از پدری ناشناس به دنیا امد و سرنوشت او قبل از تولد با احساس گناه نوشته شد. محمد نیز قبل از تولد از پدر یتیم بود و در کودکی از مادر و این احساس یتیم بودن آنچنان بر زندگی وی داغ گذاشت که در قران مجید بارها و بارها بر محبت به یتیم و حق او اشاره دارد.این زندگی دردالود اولین جرقه های نور تفکر را در آنان پدید اورد. مهر و محبت خدا را چنین پسند آمده بود تا شریعت خود را بر زمین بگستراند و مخلوق محبوب را راه رستگاری بنمایاند.

وجه مشترک دیگر پیامبران سیروسیاحت درزمین است. از ابراهیم که از اور آغاز کرد و به کنعان و مصر و سیاحت های موسی و بی تردید سفرهای عیسی در سی سالی که از زندگی او کمتر میدانیم و محمد که زندگی او از نوجوانی پر از سفر هاست و باز در قران کریم بارها آدمیان را به سیر و سیاحت بر ارض دعوت کرده است.

یکی ازنکات بارزدر شخصیت پیامبران تنهائی بیش از حد در دوره هائی از زندگی آنان است. در روایات ذکر شده از زندگی پیامبران در تورات درک این مقوله عیان است که محبس یوسف و تنهائی یونس در اندرون ماهی و ندبه های مزامیر داود گویاترند، همان تنهائی موسی در کوه طور و عیسی در بیابان و محمد در غار حرا.

سوره های والضحی و الم نشرح زندگی دردالوده محمد را به کوتاه ترین و گویا ترین شکل از زبان خدا شرح میدهد. این نوع زندگی توام با یتیمی و گمراهی و فقر و حساسیت های روحی ناشی از آنها و در تنهائی و سکوت غار حرا منجر به فرایند درونی میشود که آنرا تفکر و اندیشیدن مینامیم. با تفکر انسان به روح اشیا و پدیده ها و روابط نزدیک میشود. انسان متفکرخلاق و زاینده ایده ها و نگاه های تازه است. مردان نام آور تاریخ بشردر علم و هنر و فلسفه عموما و بنیانگزاران مذاهب به ویژه مردانی متفکرند.

سیر و سیاحت در زمین و به سرزمین های دیگر انانرا با دانش و آداب و عقائد و اساطیر دیگران آشنا ساخت و یکانگی انسان را در جلوه های گوناگون آن شناختند. کلام آنان حاکی از آشنائی آنان با علوم و مذاهب و کتب پیشینیان است هر چند که به مکتب نرفته باشند و نزد عالمان شریعه الهیات پیشینیان را تعلم نکرده باشند و از اینرو نیز امی و بیسواد شمرده شوند.

اما روند تفکر در خویش و دنیای جزخویش و روابط و پدیده های اطراف و تراکم اطلاعات، در یک لحظه از زمان منجر به انفجار نور در درون پیامبر میگردد و حقیقت بر او مکشوف میشود وعالم را به وحدانیت میبیند و روح عالم را میبیند و در مقابل آن شکوه و عظمت انسان ره گم کرده و در خسران را میبیند. همان لحظه دیدار موسی در طور سینا و ده فرمان ، همان لحظه دیدارعیسی در آب رود به هنگام تعمید و همان لحظه نزول اقراباسم ربک الذی خلق در غار حرا بر محمد. این لحظه دیدار با حقیقت همچون نوری که در اطاق تاریک مولای رومی به یک لحظه روشن و خاموش شود دیدار کننده را از حقایق بزرگی مطلع میکند که کوران زمان با لمس فیل آنرا حقیقت مطلق میپندارند. در اینجا و در این لحظه است که همه چیز در پیامبر اتفاق می افتذ. تفکر او را به چشمانی مسلح کرده است که روح را میبیند و به یکباره با روح کائنات دیدار میکند و کلیت را میبیند و وحدانیت را میشناسند. انسانی که برگزیده شده بود تا در کوره رنج، تفکرو اندیشیدن را بیاموزد به یکباره با خدا دیدار میکند و گوئی جسم او از روح خداوند پر میشود و انسان خاکی به انسان خدا بدل میگردد. همچون چشمان خدا مینگرد و کلام خدا از زبان او شنیده میشود.

شدت ظهور و قدرت حضور این حقیقت که یکباره و به یک لحظه بر او مکشوف میگردد در جسم پیامبر جای نمی گیرد. به عظمت کائنات و انسان حقیر شده بر خاک مینگرد و یک تنه در مقابل نظم اخلاقی و روابط نا مهربانانه میان انسان ها طغیان میکند. از ابراهیم خلیل که یک نفر بود حینی که مردم را به خدای یگانه خواند تا محمد در میان اعراب. انسان خدا به نام خدا میخواند و بشر را به آشنائی با آن حقیقتی که خود او دیده است دعوت میکند.

تفکر بارزترین و بی تردیدترین و اجتناب ناپذیرترین خصیصه پیامبران است که جبرا به شناخت روح و تبعا به موعظه عشق و محبت منجرمیشود. پیامبران علاوه بر تبیین کائنات وارتباط انسان و روح کائنات، آن مفهوم بزرگ و یگانه، تقدس انسان را موعظه کردند وعیسی او را فرزند خدا و محمد خلیفه الله بر ارض نامیدند.

اما نکته بسیار حائز اهمیت اینست که حتی خود پیامبران هم ازعلت آنچه اتفاق افتاده بود بی خبر بودند. سنگی را که تمام معماران عالم رد کرده بودند چگونه ممکن بود که سنگ سر زاویه شده باشد؟ مردانی درد دیده و تحقیر شده، آنان که علی الظاهر هیچ مزیتی بر دیگران نداشتند واینک بینای حقایق بزرگی شده بودند که هیچکس آنان را نیاموخته بود.

علت تجلی نور خداوند که حاصل سالها تفکر در خویش و جهان پیرامون پیامبران بود بر خود پیامبران هم مجهول بود (چرا که تفکرو اندیشه روندی است ذهنی که خود ما هم در هنگام انجام دادن از آن بی خبریم و با گوشه گیری و غم و حزن و صفات دیگر تداعی میشودو غالبا حتی آنرا نشان بیماری میدانند. نظم جاری بر جهان بر این مدار قرار دارد که انسان با تفکر بیگانه بماند، آن نفخه الهی و آن عصاره و جوهره تمام تکامل کائنات) . ظهور یکباره آن نور حقیقت، روح کائنات، جان جهان، نورالسماوات والارض ویا خدا بر آنها و عدم تاب و تحمل مکتوم نگاهداشتن آن دیدار بزرگ موجب میشد تا پیامبران خود را از جانب خدا برگزیده و موظف بدانند تا نذیر و بشیر مردمان باشند، ازاین گریزی نبود، جسم انسانی پیامبرتلاطم آن روح بزرگ را تاب نداشت.

علیرغم زجر پیامبران در اثبات آنچه را که دیده بودند به مردم، با نکذیب ها و زخم زبان ها و تصلیب و تمسخر آنان باز انکار نشد و هریک بی هیچ مطمعی این دنیوی از آن مفهوم گفتند پس بر دیدار آنها با آن نور تردیدی نیست. از آن پس انسانی متفکرو بینای حقیقتی ورای حقایق زمان در میان آدمیان است که جسمی انسانی دارد و با حقیقت غیب اشناست.

الهام شاعرانه و اشراق عارفانه نیز حاصل تفکر است اما میان تجربیا ت و موضوع تفکر شاعران و پیامبران هزارحادثه فاصله است. پیامبر با جان جهان دیدار کرده است آن بزرگترین حقایق و همین دلیل جذبه و نیرو در کلام اوست. اشراق عارفانه به ویژه در مولانا به طبیعت وحی نزدیکتر است گوئی برمولانا نیزاز آن خورشید پرتوئی تابیده بود، چشمان مولانا نیز کل نگر ووحدت بین بود.

پیامبر در دیدار با نور جمال خدا به یکباره با مفهوم نورالسماوات و الارض و حی الذی لایموت آشنا میشود و به مطلق بودن خدا در زمان و مکان و دانائی پی میبرد و جسمش لبریز از روح القدس یا روح الامین میگردد. وحی ناشی از استقرار روح خدا در جسم انسانی است، همچون کوزه ای از آب دریا هر چند اندک است اما صفات آب دریا دارد. پیامبرهمچون چشمان خدا مینگرد و کلام خدا از زبان او جاری میشود.

لازم نیست استاد ادبیات عرب بود تا حاصل این دیدار را در زیبائی های شاعرانه و مفاهیم وحدانی و انسانی ایات قران مجید درک نمود. این مطلب بویژه در برخی از سوره های مکی و آنجا که محمد از زبان خدا میگوید واضح تر است اما در سوره ها ی مدنی این محمد، انسان متفکرو با نور خدا و مفهوم وحدت دیدار کرده است که محدود به علم زمان خود و مشروط به شرایط پیرامون و مجبور به بشر بودن سخن میگوید و همیشه با یادآوری تجربه ان دیدار و با دیدگاهی مبتنی بر احترام و عدالت و محبت میان انسان ها.

امیر حسین فطانت

نوروز ۱۳۸۷

برگرفته از ” تعریف دوباره خدا و تفسیر دوباره تاریخ” ضمیمه کتاب ” داستان تمام داستانها” نوشته امیر حسین فطانت، نشر اشراقیه (نایاب)

 حقوق این مقاله متعلق به همه بوده ونشر آن آزاد است  

۲ نظر برای ““انسان خدا” نگاهی تازه به شخصیت پیامبران و طبیعت وحی”

  1. Mohammad Hosein Amini گفت:

    ۱- به چه دليل اگربه انسان ها نيروي ما فوق بشري نسبت دهيم هرگز به حقيقت پي نخواهيم برد؟ من فقط به استدلال عقلي اعتقاد دارم. استقراء و احساس و شهود و غيره را کنار بگذاريد و بفرماييد استدلال عقلي شما چيست.
    ۲- احساس گناه، زندگي درد آلود، سير و سياحت فراوان، تنهايي فزاينده، تفکر فراوان، منطقا هيچ ارتباطي با “انفجار نور در درون پيامبران” ندارد. ۵ مورد ذکر شده را خيلي ها داشته اند و دارند. مخصوص پيامبران نيست اين ۵ عامل. پس منطقا نميتوان آنچه شما انفجار نور ناميده ايد را ناشي از آنها دانست. عوامل ديگري بايد در کار باشد.
    ۳- فرموده ايد : ((شدت ظهور و قدرت حضور اين حقيقت که يکباره و به يک لحظه بر او مکشوف ميگردد در جسم پيامبر جاي نمي گيرد.)) … مگر حقيقت ها بايد در “جسم” جاي بگيرند؟ خواهش ميکنم در يک زمينه فلسفي از استعاره استفاده نکنيد … مگر کتاب “خاطره روسپيان پريشان من” را ترجمه ميکنيد که اينگونه استعاري سخن ميگوييد؟ خواهش ميکنم عقل و استدلال و ديگر هيچ …
    ۴- به کدام دليل عقلي ((حتي خود پيامبران از آنچه اتفاق افتاده بود بي خبر بودند))؟ اين گزاره را از کجا آورده ايد؟ آنها بعضا از رسولان پس از خود نيز خبر ميدادند، چطور در بي خبري به سر ميبردند؟!!

    متاسفانه بحثي که پيگيري آن در کرسي هاي فلسفي و کلامي سالها زمان ميبرد را ميخواهيد با دو صفحه جمع کنيد، تازه آن هم با “تعبير و اشاره و استعاره و تشبيه و ادعاهاي اثبات نشده” که اصولا با روند مباحث فلسفي نميخواند. حالا اجازه بدهيد بنده هم دست به کاري شبيه کار شما بزنم تا ببينيد که چگونه ميتوان بدون اقامه استدلال، مکتب فکري به راه انداخت :

    ((همه رسولان در اوج قله هاي اعتماد به نفس به سر ميبردند. اغلب آنها در ادواري از تاريخ قصد ايجاد تحول داشتند که آن ادوار از نظر مردمان آن زمان ادواري غيرقابل تغيير بودند. رسولان در حقيقت با اعتماد به نفس ترين انسان هاي تاريخ بشر بودند که درونشان آنچنان قدرتمند شد که خود را محل نزول حقيقت يافتند. رسولان آنقدر موفق ميشدند که کم کم به معيار موفقيت تبديل ميشدند. آنها ابتدا از ميان مردم برميخواستند اما پس از مدتي “شبيه رسول بودن” با معناي “موفق بودن” مطابق ميشد. اينگونه بود که کلام رسولان، عين حقيقت خوانده شد و همه رسولان و حاميانشان از مجموعه سخنان و برداشت هاي پيامبران مجموعه اي را به عنوان “کلام حق” ارائه کردند. آنچه اتفاق افتاد، “بزرگ شدن بخشي از انسانها در نظر ديگران” بود که نهايتا به “يکسان پنداري” آن انسانها با “حقيقت” انجاميد.))

    ادعاي بي دليل و من در آوردي اي که من در خطوط بالا ارائه کردم دقيقا مشابه بسياري از تئوري هاي بي استدلال امروزي پيرامون وحي است. متن دو صفحه اي شما نيز دقيقا همين گونه است. اگر بخواهيم اينگونه تئوري پردازي کنيم، هر کودکي ميتواند تزي در زمينه وحي و پيامبران ارائه کند و طرفداراني براي خود بيابد.

    برای مطالعه ادعایی شبیه آنچه مطرح کرده اید ، این نوشتار را بخوانید و ریشه اظهاراتتان را بیابید :

    http://roozaaneh.blogfa.com/post-۳۰۴.aspx

    موفق باشيد …

  2. امیر حسین فطانت گفت:

    بنا نداشتم تا در مورد این نظریه که بیش از ۲۰ سال است ذهن مرا به خود مشغول داشته است، بیش از آنچه در این مقاله و در کتاب ” داستان تمام داستانها: نوشته ام نکته ای اضافه کنم که نه به دنبال یافتن پیروم و نه اجر و مزدی میخواهم و نه اصراری بر پذیرش آن از طرف کسی دارم و نه مادون الله از کسی واهمه ای دارم و نه چشمداشتی. احساس غیر قابل مقاومتی است که آنچه را در یافته ام و حاصل رنج و تفکر و مطالعه بسیار است به یادگار بگذارم و برای اندیشه ادم ها هم آنقدرها ارزش قائلم که بدانم حرف نا مربوط در زمان گم میشود و آنچه باید بماند میماند. اما به دلیل علاقه شما و طرح سوالاتتان به اختصار انچه را میپندارم مینویسم که اصلا تلاشی است در کشف حقیقت و نه جز ان.

    ۱- اگر به هر چه صفاتی ورای آنچه داراست نسبت دهید عقلا به شناخت آن موفق نخواهید شد.همچنانکه اگر به انسانها صفات فوق بشری اطلاق کنید با ذات انسان آشنا نخواهید شد. اکر مثالی در رد این مطلب دارید ، حتی یک استثنا، لطفا ارشاد فرمائید.

    ۲- به اعتقاد من تفکر خصیصه اجتناب ناپذیر پیامبری است اما هر انسان متفکری لزوما پیامبر نخواهد شد ممکن است ابن سینا یا حافظ یا انیشتن و نیوتون و شکسپیر و مولانا گردد ویا هیچکدام. تفکر و اندیشیدن شرط ضرورپیامبری است اما کافی نیست و همانطور که نوشته بودم بسته به تجربیات متفکر است و موضوع تفکر و نوشته بودم که مهر و محبت خدا را چنین پسند آمده بود که مخلوق محبوب و ره گم کرده را راه بنماید . به عبارت دیگرمشیت الهی بر این قرار گرفت تا بشری را از میان ادمیان برگزیند تا در کوره رنج، تفکر را بیاموزد و راه رفتن از کثرت به وحدت را به مردمان خاک نشان دهد.

    ۳- اگر ارشمیدس با کشف یک قانون فیزیک برهنه از حمام بیرون جهید و یافتم یافتم گفت و مولانا با احساس حضوربه رقص و چرخش میافتاد تصور سکوت پیامبر که بزرگترین حقیقت عالم را رویت کرده است چگونه ممکن است و (این حقیقت و دیدارچگونه در پوست او میگنجد) و میتواند ان را نادیده انگارد؟. مولانا را پرتوئی از نور خدا به چشمه خروشان شعر مبدل ساخت.

    ۴- همانگونه که گفته بودم تفکر امری ذهنی و روندی درونی است که حتی امروزه روز و تا کنون نفس تفکر کردن نا اگاهانه انجام میگیرد هر چند که منشا تمام خلاقیت ها و نواوری ها و الهامات و کشف و شهود است (اگر علت دیگری بر آنها سراغ دارید لطفا ارشاد فرمائید). به قران رجوع کنید و به دفعاتی که محمد انسان را دعوت به تامل و تفکر در آثار صنع و حکمت های خدا میکند، در نیمه شب ها یا هنگام صبح و نیمه روز

    پیامبران از انجام سالها تفکر خود در باره خود و پیرامون و خلقت نااگاه بودند ( آن ساعات زیاد و متمادی در تفکر به یتیم و سائل و کافر و صائب و ستاره و دریا و گل و ظلم) و دیدار با آن حقیقت مطلق را که به یکباره رویت کردند تنها به خواست و اراده خداوند نسبت دادند و حال آنکه خداوند از میان مردمان متفکرین را برای پیامبری خود برمی گزیند. راه وصل به خواست عاشق است و تمایل معشوق.

    میماند یک نکته اساسی دیگر:عقل و تعقل حاصل تفکر است، مخلوق تفکر است . آیا مشروع است که مخلوق خالق خودرا محبوس در قوانین و زندان عقل کند؟ تفکر و اندیشیدن شامل عقل است و محدود به عقل نیست. اصولا عقل قادر به کشف حقایقی که تنها به تفکر میسر است نمیباشد همچون حقایق خدا.

    ضمنا اگر علاقه مند بودید و توانستید گاهی قران را با این دید، محمد به عنوان انسان خدا، مطالعه کنید شاید مفید افتد.

    با احترام

    امیر حسین فطانت

نظر شما